X
تبلیغات
نوستالژی نویس

نوستالژی نویس

با من بمان...آنان كه رفتنشان را تاب آوردم...تو نبودند

قول بده . . .


قول بده که خواهی آمد

اما هرگز نیا!

اگر بیایی

همه چیز خراب میشود

دیگر نمیتوانم

اینگونه با اشتیاق

به دریا و جاده خیره شوم

من خو کرده ام

به این انتظار

به این پرسه زدن ها

در اسکله و ایستگاه

اگر بیایی

من چشم به راه چه کسی بمانم؟


"رسول یونان"

[ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ] [ 23:58 ] [ farid ] [ ]


شازده کوچولو . . .

روباه گفت: «سلام!»

با وجود این که شازده کوچولو به دور و برش نگاه کرد اما چیزی ندید، مودبانه جواب داد: « سلام!»

صدا گفت: «من این‌جام، زیر درخت سیب.»

شازده کوچولو پرسید:«تو کی هستی؟ تو خیلی قشنگی...»

روباه گفت: «من روباهم.»

شازده کوچولو پیشنهاد داد: «بیا با من بازی کن، من خیلی ناراحتم.»

روباه گفت: «من نمی‌تونم با تو بازی کنم، چون منو اهلی نکردن.»

شازده کوچولو گفت: «اوه! لطفا منو ببخش.»

ولی بعد از کمی فکر گفت: ««اهلی» یعنی چی؟»

روباه گفت: «تو اهل این‌جا نیستی، دنبال چی هستی؟»

شازده کوچولو گفت: «دنبال آدما می‌گردم، «اهلی کردن» یعنی چی؟»

روباه گفت: «آدما تفنگ دارن و شکار می‌کنن. این کارشون خیلی آزاردهنده ‌است.

اونا مرغ‌ها رو پرورش می‌دن. اینا تنها کارایی‌اند که آدما دوست دارند بکنن. تو هم دنبال مرغ‌ها هستی؟»

شازده کوچولو گفت: «نه، من دنبال دوست می‌گردم. «اهلی کردن» یعنی چی؟»

روباه گفت:«اهلی کردن کاریه که خیلی وقته به دست فراموشی سپرده شده، یعنی ایجاد دلبستگی کردن.»

««ایجاد دلبستگی کردن» یعنی چی؟»

روباه گفت: «البته، تو برای من هنوز مثل صدها هزار پسر کوچولوی دیگه‌ای و من احتیاجی به تو ندارم.

و تو هم احتیاجی به من نداری.

من واسه تو روباهی درست مثل صدها هزار روباه دیگه‌ام اما اگر تو منو اهلی کنی،

بعد از اون ما به همدیگه احتیاج داریم.

تو برای من، تو دنیا تکی، من هم برای تو، توی دنیا تکم...»

شازده کوچولو گفت: «حالا دارم می‌فهمم، یه گلی هست... فکر می‌کنم منو اهلی کرده.»


 بخشی از رمان"شازده کوچولو" نوشته آنتوان دو سنت اگزوپری

[ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ] [ 20:7 ] [ farid ] [ ]


تســـــــــــــاوی . . .

اگر تو ثروتمند باشی،

سرما یک نوع تفریح می شود

تا پالتو پوست بخری،

خودت را گرم کنی و به اسکی بروی،

اگر فقیر باشی،

برعکس،

سرما بدبختی می شود

و آن وقت یاد می گیری

که حتی از زیبایی یک منظره زیر برف متنفر باشی.

کودک من!

تساوی تنها در آن جایی که تو هستی وجود دارد،

مثل آزادی.

ما تنها توی رحم برابر هستیم.



قسمتی از کتاب "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" نوشته "اوریانا فالاچی"

[ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 ] [ 20:0 ] [ farid ] [ ]


لذت بردن را یادمان نداده اند . . .


مشکل ما در فهم زندگیست

لذت بردن را یادمان ندادند...!

همیشه در انتظار روزهایی هستیم که زندگیمان را تشکیل میدهند

مدرسه ، دانشگاه ، کار و...

و زمانی که به پایان میرسیم حسرت گذشته را میخوریم

و همیشه آرزویمان به پایان رسیدن بهترین روزهای زندگیمان است...

[ سه شنبه دهم اردیبهشت 1392 ] [ 16:32 ] [ farid ] [ ]


درون و بیرون . . .

در درونم چیزی اتفاق افتاده بود،

و بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق میفتد.

اگر اتفاق در بیرون بیفتد، مثل وقتیکه اردنگی می خوریم،

می شود زد به چاک.

اما از درون غیر ممکن است.

وقتی به این حالت دچار می شوم،

می خواهم بروم بیرون و به هیچ کجا برنگردم . . .


زندگی در پیش رو / رومن گاری

[ دوشنبه نهم اردیبهشت 1392 ] [ 22:33 ] [ farid ] [ ]


توپ . . .

 پايان هر چيزي يعني مرگ و مرگ چيزي است كه تا كسي آن را تجربه نكند،

نمي‌فهمد و وقتي تجربه كرد، تجربه‌اش براي خودش و ديگران فايده‌اي ندارد.

پدر من مرگ را به بدترين شكلش تجربه كرد.

روي نرده‌هاي سالن فوتسال نشسته بود كه توپ خورد به سرش،

سرش به ديوار خورد و روي زمين افتاد و جان به جان‌آفرين تسليم كرد.

خوردن توپ توي سر پدرم در زندگي‌ اش معنايي كاملا سمبليك داشت.

معنايي كه همه آن را درك كردند،

حتی لمپن‌ ترين تماشاگران فوتبال كه زندگي‌ شان تخمه‌ ي آفتابگردان است و فحش و عربده.

آن‌ ها نتوانستند اين معناي سمبليك را بيان كنند،

اما در كلامي ناگفته فهميدند اين توپ به كاخ روياهاي پدرم اصابت كرده

و همه‌ي آن چيزهايي كه سال‌ها ساخته، ناگهان ويران شده است.

روزي كه از كنار ويرانه‌ ها مي‌ گذشتيم و توي خانه‌ هاي فرو ريخته سرك مي‌ كشيديم،

مي‌ ديديم كه چگونه توپ مي‌تواند روياهاي آدمي را فرو بريزد و نابود كند.

آن روز ميان خرابه‌ ها نعلبكي شكسته‌ اي پيدا كردم كه عكس پرنده‌اي روي آن حك شده بود،

نعلبكي لعابي، با پرنده‌ اي به رنگ فيروزه‌اي،

پرنده‌ اي جامانده از روياهاي آدم‌ هايي كه توپ همه‌ چيزشان را نابوده كرده بود ...

کلمات آغازین کتاب جیرجیرک نوشته "احمد غلامی"
[ یکشنبه هجدهم فروردین 1392 ] [ 23:27 ] [ farid ] [ ]


یک عاشقانه ی آرام . . .

مگذار که عشق، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود !

مگذار که حتی آب دادنِ گلهای باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهای باغچه بدل شود !!

عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست،

پیوسته نو کردنِ خواستنی ست که خود پیوسته ، خواهانِ نو شدن است و دگرگون شدن .

تازگی، ذاتِ عشق است و طراوت، بافتِ عشق .

چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟!!

عشق، تن به فراموشی نمی سپارد، مگر یک بار برای همیشه .

جامِ بلور، تنها یک بار می شکند .

میتوان شکسته اش را، تکه هایش را، نگه داشت.

اما شکسته های جام، آن تکه های تیزِ برّنده، دیگر جام نیست .

احتیاط باید کرد.

همه چیز کهنه میشود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز .

بهانه ها جای حسِ عاشقانه را خوب می گیرند ...



"نادر ابراهیمی"

[ جمعه نهم فروردین 1392 ] [ 2:36 ] [ farid ] [ ]


زندگی به روایت مارگوت بیکل . . .

ساده است نوازش سگی ولگرد

شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود

و گفتن که سگ من نبود

ساده است ستایش گلی

چیدنش واز یاد بردن

که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی

دوست داشتن بی احساس عشقی

او را به خود وانهادن و گفتن که دیگر نمیشناسمش

ساده است لغزش های خود را شناختن

با دیگران زیستن به حساب ایشان

و گفتن که من این چنینم

ساده است

که چگونه می زیم

باری زیستن

سخت ساده است

و پیچیده نیز هم...



مارگوت بیکل ترجمه ی احمد شاملو

[ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 ] [ 15:48 ] [ farid ] [ ]


آزادی...

از دست دادن هر انسانی که دوستش می داشتم آزاردهنده بود .

گرچه اکنون متقاعد شده ام که هیچکس کسی را از دست نمی دهد زیرا هیچکس مالکِ کسی نیست،

این تجربه واقعی آزادی است : داشتن مهمترین چیزهای عالم بی آنکه صاحبشان باشی!

یازده دقیقه - پائولو کوئیلو

[ یکشنبه بیستم اسفند 1391 ] [ 1:44 ] [ farid ] [ ]


فقط به خاطر خودم بمان . . .

می پرسی چرا؟؟

خوب من شلخته ام ؛ پریشانی را دوست دارم..

نه! نه! به تو که نمی توانم دروغ بگویم...

من از کفشهایی که جفت می شوند ، می ترسم...

بوی رفتن می دهند؛

فکرش هم مرا به غربتی عجیب می کشاند...

اصلا پا برهنه بیا!! از کفش هم می ترسم..

وقتی بیایی تو را از سگهای ولگرد محله می ترسانم؛

که چنین می شود یا چنان...!!

تا بترسی و بمانی.. اما...!

اما تو با همه مهربانی و اصلا نمی ترسی!!!

اصلا..! اصلا...دروغ به من نیامده.. حرف دلم را می گویم:

ماندن که این همه دلیل و بهانه نمی خواهد...

به خاطر من بمان..فقط به خاطر خودم بمان....!!!
[ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 ] [ 3:27 ] [ farid ] [ ]